
يار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم تو جگرگوشه هم از شير بريدي و هنوز من بيچاره همان عاشق خونینجگرم من که با عشق نراندم به جواني هوسي هوس عشق و جوانی است به پيرانه سرم عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر عجبا هيچ نيرزيد که بیسیم و زرم هنرم کاش گره بند زر و سيمم بود که به بازار تو کاري نگشود از هنرم تا به ديوار و درش تازه کنم عهد قديمگاهي از کوچهی معشوقهی خود میگذرم تو از آن دگري رو که مرا ياد تو بس خود تو داني که من از کان جهاني دگرم ...
ادامه مطلب